ارتباط(م.ن.راهی)
ارتباط من و دنیا همگی قطع شده
حس دلبستگی ام با همگان رفع شده
دل ببندیم و سپس از همگان دل بکنیم
این چه رسمیست که در کار جهان وضع شده؟
ارتباط من و دنیا همگی قطع شده
حس دلبستگی ام با همگان رفع شده
دل ببندیم و سپس از همگان دل بکنیم
این چه رسمیست که در کار جهان وضع شده؟
امان از غربت پیغمبر و آل پیمبر
که دارد سایه روی خاک شان بال کبوتر
.
تو هستی ای کبوتر عاشقان را حامل راز
سلام آوردهای از غربت و پاسخ ببر باز
.
بیا بنشین کبوتر میهمان آب و دانی
سلام ما غریبان را به عالم می رسانی
.
پیمبر خسته توی کوچه ها عمری به قدم زد
خدا تقدیر او را آشنایی ها رقم زد
.
به فرزندان پیغمبر خدا رحمی نماید
به شام تیره نور یاری مهدی بیاید
.
برادر جان کنار تو چه غم بود؟
که با هم سنگر ما در حرم بود
به خط عشق بازی کردهای سَر
که سربازی تو سرمشق هم بود
ز نان و جان گذشتی و نوشتی
معلم درس او نون تا قلم بود
به راه و چاه آگاهیم ، باید
کنار ساربان و هم قدم بود
ندارد فرق کنعان یا که افغان
که این یوسف خریدارش عجم بود
برادر های بسیارند با من
ولی این یک برادر یوسفم بود
به یعقوب زمانه مژده دادند
به آن رختی که رویش خون قسم بود
شدم راهی بیا جان برادر
شهادت با هم و بی بیش و کم بود
م.ن.راهی
عشق است که باعث خطر میگردد
آدم پی عشق در به در میگردد
عشق است اگر جرم من ای یار بدان!
مجرم به محل جرم بر میگردد
از عشق تو بوده خلق انسانی ما
چچشمان من از اشک تو تر میگردد
من اهل سفر نبودم از خانه خویش
عاشق شدنم عزم سفر میگردد
م.ن.راهی
حرف نمیزنی و این بخش مهم درد ماست
نگو که عاشقی همین سکوت شام سرد ماست
بیا بیا که سنگر مرا گلوله میزند
طعنه دیگران! بیا کنارم! این نبرد ماست
م.ن.راهی
آدما چه فراموشکارن
گل فراموشی میکارن
آدما خوابن تموم عمر
ادا بیداری در میارن
نی نی جون بخواب فردا پاشی
چرا حرص داری بیدار باشی؟
دنیا همه چشا خواب شده
جادو و فریب و نقاشی
یه روز میاد همه بیدارن
سر از خاکاشون بر میدارن
رسوا میشن اون آدم بدا
از خوبا همه خبر دارن
م.ن.راهی
این لالایی ای است که برای دخترکم سروده ام و برایش میخوانم
آری! آری!
میدونم دوسم داری
جای حرفای تکراری
بیا بکنیم واسه عشقمون کاری
با دس پس نزن با پا پیش نکش
آخه مگه بیکاری؟
م.ن.راهی
بهار که می رسد
از آسمان تهران توت میبارد
و لگد بی حواس اهالی شهر
توتها را در پیاده رو زیر میگیرد
حواسشان به در آوردن پول است
تا با آن از فروشگاه زنجیره ای
توت بسته بندی با مهر بهداشت بخرند
و در مسیر برگشت،از گرانی توت غر بزنند
در حالی که باز توتهای باریده از آسمان را زیر میگیرند / م.ن.راهی
من از نهایت غم میرسم در این وادی
چگونه است که این مردمند در شادی؟
در این فضا همه شادند از غم دگران
چه فایده که بگوییم حرف از آزادی؟
نه عبرتی و نه فکری برای آینده
نخواستیم کنیم از گذشتگان یادی
چنین که میروی از راه سوی بیراهه
هلا نهایتش انسان تو طعمه بادی
اگر ز عشق دچاری به بغض سنگینی
نجات خویش از این تندبادها دادی
انسان سیگار نیست
که بگیرانیاش
که بسوزانیاش
که بعد از دو سه پُک
بیندازی دور
به فراموشی گور
انسان چراغیست روییدنی
باید روشن داشت
سپس باید کاشت
تا به بار آید چلچراغی
روشنا بخشد نیمه شب کوچه باغی
چرا بروی دور؟
بگیر از عشق سراغی
اگه همه مثل تو بودن
دنیا گلستون میشد
اگه همه عین تو بودن
خوبی فراوون میشد
تو شهری که کورن همه
تو یک نفر میبینی
نذار تو رم کورت کنن
مردم اینچنینی
منم...
دلتنگ حرم...
میخوام
من بیش از حدم
قدم قدم قدم قدم
خودم...
میدونم بدم
اما
بد باشم هر قدم
تویی
آقای کرم
به چه تردید کنم وقتی تو
بهترین مأمَنِ ایمان منی
به کجا تکیه کنم وقتی تو
تکیه گاه همه جان منی...
از غریبی نیست که سر در پی تو هر وری
آیم و باکی ندارم آبرویم میبری
دوستان و دشمنان بسیار اطراف منند
چشم در چشم تو ام، با تو نبینم دیگری
این چه بارونیه که عاشق تنها غرق آه
میزنه زیرش قدم، میشکنه بغضش راه به راه
وقتی بارون میباره باید که یارت هم باشه
خنده هاتون بشوره غصه ابرای سیاه
اخم ابرای سیاه بارونی خنده بشه
دل آدما جز عشق از همه چی کنده بشه
بذار دنیا بدونه ارزش عاشق بودنو
هر کی بد کرده به عشق رسوا بشه شرمنده شه
من دلم بارونایی رو دوست داره که تو باشی
نباشی اسمش که بارون نیست، فقط هست آب پاشی
نباشی گل به بهار نمیونه،باش بمونه
گلای عشق ما موندگار رو حوض نقاشی
م.ن.راهی
دست تکون بده برای آدمای بیرون قطار
اونا که با دسته گل نشستن اونجا عمری انتظار
کی میفهمه اون دلا چه سرگذشتی داره عشقشون؟
حالشونو میدونه فقط ایستگاه روزگار
کی میدونه که ته دل اونا چقد قیامته
کی میگه برای عاشقا سفر یه حرف راحته
حال عاشقی همیشه حس و حال بی قراریه
اینجوری نباشه عشق نیست یک جورایی عادته
عاشق شدن / حال خوش / دل کندنه
از هر چی که / جز عشق تو / پیش منه
م.ن.راهی
بازی دنیا رو
کی تهش رو دیده؟
کی توی پیشبینی
تاسش خوب چرخیده؟
+
یه قماره دنیا
اما نه تفریحی
برد و باخت دنیا
میسازه تاریخی
+
این بازی
یه روزی سر میشه
جوری ببر
همه بگن
از این بهتر میشه
+
جوری نباز
همه بگن
از این بدتر میشه
م.ن.راهی
پیادهروها را با سنگ قبر،فرش کردهاند!
ساختمان تاریخی افکار
پاتوقی صمیمی شده
نشستهاند و چایی میخورند
و بحث میکنند
در باب این ابتکار شهری
که صرفه جوییست در سنگقبر و زمیندفن
اما من از پنجره همین ساختمان میبینم
که سد کوتاه صبر زمانه را
یارای بند آوردن موج حادثه نیست
مرده دفن شدنیست
مرگ دفن نمیشود
هشدارشان میدهم
تا موج حادثه درگیر صبر زمانه است
چاره کنید
اینجا که نشستهاید موزه عبرتتان باید باشد
نه پاتوق خوشگذرانی
در جواب هشدارم چند نفری میگریزند
و بقیه به تماشای گریز آنها منتظر واکنش بعدی منند
تصور میکنند من معرکهگیر سرگرمی این قهوهخانهام
اینگونه است که هشدارها انکار میشوند

اندوه ، غبارم شد و میبرد تـنـم را
عمریست که مدیون تو ام آمدنم را
تا مومن عشق تو شدم یکسره دیدم
هر سجـده به تو خانه تکانی شدنم را
مسعود نوروزی راهی (م.ن.راهی)
#شعر #ادبیات #عاشقانه #زندگی #نماز #محبت #مومن #سجده #عکس #عکسنوشت #خانه #خدا #عبادت #آرامش #عرفان #مسعود_نوروزی #مسعودنوروزی #مسعود_نوروزی_راهی #م_ن_راهی #میم_نون_راهی #زندگی #شادی #خودشناسی #توبه #نهایت #درنهایت #ماه_رمضان #رمضان #روزه #روزه_داری

در ادبیات ایران، شعر ماندگار و تاثیر گذار را شعرِ " تَر " نامیده اند.حالا چرا تر؟ این کلمه "تر" هم معنای تر و تازه بودن مضمون شعر را دارد که آن را ماندگار می کند و هم این که شعر ماندگار و تاثیر گذار، اشک آدم را در می آورد و چشم آدم را تر می کند پس ماندگار می شود.
معتقدم شعر، جریانی است که از چشمه خاطر شاعر می تراود اما باید در جویبار خاطر مردم جاری شود و ترشان کند تا بتواند شعر تر نام بگیرد.در حقیقت شعر که از ذهن شاعر می تراود و بر صفحه کاغذ می نشیند، کارش تمام نمی شود بلکه تازه جریانش شروع می شود و تا هر جا که مردم آن جریان معنایی شعر را در جویبار ذهن خود راه بدهند ، آن شعر هنوز ادامه دارد.
از نگاه حافظ شیرازی که پرسیده بود: کی شعر تر انگیزد؟ و خود جواب داده بود:خاطر که حزین باشد! (شاید این اولین مصاحبه یک شاعر در تاریخ ادبیات ما باشد!)، شعر تر از خاطر حزین خود شاعر نشأت می گیرد اما این حقیر بنا بر تجربه هم تاریخی و هم شخصی معتقدم که در شعر تر فقط حزین بودن خاطر خود شاعر ملاک نیست بلکه ذهن مردم مخاطب شعر هم باید با جریان آن شعر هماهنگ باشد و ارتباط بر قرار کند و خاطرشان تر شود.وگرنه این که شاعر خود بگوید و خود حزین باشد و خودش تر بشود(چشمش! نه جای دیگرش!) کفایت نمی کند.کما این که در تجربه تاریخی دیدیم که درباره همین شعر حافظ ابیاتش در نسخه های مختلف دیوانش فرق دارد! چرا؟ چون در ذهن مردم شعر حافظ آنگونه تری ایجاد کرده که نسخه اصلی شعر حافظ ایجاد نکرده لذا کلمات شعر اصلی حافظ را تغییر دادند به کلمات مورد علاقه خودشان...مثلا این بیت در نسخه قزوینی-غنی دیوان حافظ ، این شکلی آمده:
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش . پیرانه سر بکن هنری ننگ و نام را
و در چاپ تصحیح شده خانلری این گونه آمده:
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش . پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را!
و آدم اگر ارتباط شناسی معنوی شعر را نداند، همین طور انگشت به دهان می ماند که بلاخره بکن یا مکن؟ حافظ کدام را گفته؟ در حالی که حافظ هر کدام را گفته باشد، فرقی ندارد، مهم این است که جریان شعری که از ذهن حافظ شروع شده در جریان پیدا کردنش میان جویبارهای کوچه بازار اذهان عموم مردم فارسی زبان، کم کم صیقل خورده و شکل گرفته است! و از بکن به مکن رسیده!
اگر حافظ شعرش را می نوشت و توی خانه می گذاشت داخل صندوق و درش را قفل می زد و آن را در دسترس عموم مردم قرار نمی داد، و باز اگر باستانشناسی در حفاری های تاریخی یهو می رسید به صندوقخانه منزل حافظ و دیوان او را پیدا می کرد(فرض محال! که محال نیست) قطعا ما می فهمیدیم که اصل شعر حافظ چه بوده و شعرش از تغییر و تحریف نجات پیدا می کرد.ولی دیگر شعرش را که می خواندیم نمی دانستیم این حافظ اصلا کی هست؟ چی هست؟ چون شعرش با مردم ارتباطی نداشت! در بین مردم سابقه ای نداشت!
این که حافظ الان حافظ شده و سر سفره شب یلدا با دیوانش فال می گیرند و هر شعری که آمد؛ آن شعر سروده شده در قرن هشتم را به ماجراهای زندگی خصوصی خودشان در قرن کنونی یعنی پانزدهم ربط می دهند، همه به خاطر جاری بودن شعر حافظ در جویبارهای ذهن مردم از دیرباز تاکنون بوده که از عوارضش همین تفاوت ها در بکن و نکن هاست.وگرنه خود حافظ چه خبر از زندگی خصوصی مردم و عقد و ازدواج دختر دم بخت عذرا خانوم و نتیجه کنکور پسر ممد آقا دارد؟ بله! خاصیت شعر تر همین است! در ذهن مردم صیقل می خورد و تغییر می کند(بیاییم نگوییم تحریف!) و به همین خاطر است که مفتخر به عنوان شعر تر و ماندگار میشود!
خدا هم که این همه در قرآن هشدار داده که پیغمبر شما شاعر نیست و این کلام وحی، یعنی قران ، با تمام ظرافت و زیبایی اش، شعر نیست، از این رو است که مردم با کلام قرآن ، شعرِ تَر بازی در نیاورند و بر اساس علاقه شخصی آن را تغییر (که اینجا دیگر واقعا باید اسمش را گذاشت تحریف) ندهند!
این تجربه تاریخی را گفتم، بگذارید یک تجربه شخصی را هم بگویم.در مراسمی که به خاطر شب یلدا برگزار شده بود، مجری مراسم شعری قدیمی از من خواند که اولش شک کردم همان شعر من باشد اما ادامه که داد دیدم بله! خودش است.شک من به این خاطر بود که من در آغاز شعرم سروده بودم:پاییز می رسد... اما مجری محترم مراسم چون در شرف پایان پاییز و آمدن زمستان بودیم، خواند:پاییز می رود!
یک سرچ کوچولو توی اینترنت کردم دیدم بله! در جویبار خاطر بعضی ها که شعرم را دهان به دهان (و البته به عبارت دقیق تر: فوروارد به فوروارد) در شبکه های اجتماعی چرخانده بودند، رفتن پاییز بسی دل انگیز تر از آمدن پاییز جلوه کرده بود و معنای شعر تر را در "پاییز می رود" یافته بودند نه در "پاییز می رسد"! خب ذهن ایرانی در زمانه کنونی، گویا رفتن پاییز را دارای دل انگیزی و تری بیشتری می داند و بهتر می پسندد! لذا آغاز شعرم از "پاییز می رسد" کم کم به "پاییز می رود" تغییر پیدا کرده بود! من یک نفر شاعر یک طرف و ملتی در آن طرف! زور آنها بیشتر است لابد! به هر حال، نسخه " تر" شعرم را که در آن "پاییز می رود"، تقدیم می کنم.شما هم "تر" شوید این شب یلدایی:
✅ مسعود نوروزی راهی (ارتباط شناس)
#ارتباط_شناس #مسعودنوروزی #مسعودنوروزی_راهی #جامعه #جامعه_شناسی #شعر #حافظ #تحریف #آموزش #مسعود_نوروزی_راهی #میم_نون_راهی #م_ن_راهی #یادداشت #نوشته #تغییر #یلدا #شب_یلدا #قرآن #ارتباط_شناسی_معنوی_شعر (توجه:استفاده از این نوشته ها با ذکر نام نویسنده و منبع آن در رسانه های دیگر آزاد است)