مبحث خود شناسی.پایه هفتم.قسمت دوم
فرزندان عزیزم،داستان زیر را بخوانید و بگویید آن گل رز در زندگی واقعی ما نماد چیست؟
روی یک برگه بنویسید و در اولین جلسه حضوری بیاورید
در یک روستای کوچک؛ تاجری ثروتمند زندگی می کرد. او خیلی مهربان و نیکوکار بود و یک پسر داشت که متاسفانه پسرش وارد کار های بدی شده بود. او همیشه به پسرش نصیحت می کرد که با افراد ناباب رفت و آمد نداشته باشد و پسرش همیشه در پاسخ می گفت:” لطفاً من را نصیحت نکن. من می دانم که چه چیزی برایم خوب است و باید چه کار کنم. ”
روزی از روزها یک مرد با ایمان و روحانی وارد شهر شد. تاجر ثروتمند پیش او رفت. با او صحبت کرد و به او گفت: “پسرم تنها نگرانی و دغدغه من در زندگیم است. لطفاً به من کمک کن.” بعد از چند دقیقه که توضیحات لازم را داد، مرد روحانی به او پاسخ داد: ” پسرت را فردا صبح به اینجا بفرست. من با او صحبت خواهم کرد.” روز بعد تاجر پسرش را نزد مرد روحانی فرستاد.
مرد روحانی از پسر خواست که یک گل رز از باغ برایش بیاورد. پسر درخواست روحانی را اجابت کرد. سپس مرد روحانی به او گفت: ” این گل را بو کن و رایحه آن را با تمام وجود احساس کن. ” پسر این کار را انجام داد. سپس مرد روحانی یک کیسه گندم به او نشان داد و گفت:” گل رز را کنار این کیسه بگذار “. بعد از یک ساعت مرد روحانی از پسر خواست که گل رز را بو بکشد و بعد از او پرسید: ” آیا هیچ تغییری در بو احساس می کنی؟” پسر گفت: “نه هنوز هم بوی بسیار خوبی دارد” .
سپس مرد روحانی گفت: “پسرم تو باید شبیه به این گل رز باشی، همزمان رایحه خوب خودت را پخش کنی اما اجازه ندهی که رایحه و بوی بد به تو نفوذ کند. ویژگی های خوب نقاط قوت تو هستند. نباید در هم نشینی با دوستان ناباب آن ها را از دست بدهی. ” این پسر کاملاً متوجه حرف های مرد روحانی شد و گفت: ” واقعا از شما ممنونم. شما چشم های من را به زندگی باز کردید.” از آن روز به بعد او کاملاً صادق و راستگو شد و مانند پدرش به یک فرد نیکوکار تبدیل شده بود.