مانند نسیم سحری

ای که مانند نسیم سحری

از سر کوچه ما می گذری

عشق آن است که چون می گذری

یادگاری دل ما را ببری

عاشقت بوده‌ام و شرمم نیست

که شوی آبرویم را خطری

آبرویم همه‌اش جمع تو شد

پیش چشم تو بیابم اثری

مسعودنوروزی (م.ن.راهی)

#شعر

#شعر_معاصر

#ادبیات

#ادبیات_معاصر

اینک این شعر در توییتر:https://twitter.com/MassoudNorouzi/status/1337150153090715649

دیدار رو در رو

لینک و فیلم مربوط به این نوشته در توییتر: https://twitter.com/MassoudNorouzi/status/1335002256656244736

#رشتو #خاطرات_راهی #شهید_ذوالفقاری

مسعودنوروزی,ارتباط‌شناس:بعد از زیارت مزار عارف بزرگ آقای #آیت_الله_قاضی،در اطراف مزار ایشان در #وادی_السلام #نجف قدم می‌زدم و تفکر می‌کردم.از وطن و آدم‌هایش دل کنده بودم و #راهی سفر #اربعین شده بودم برای #خودشناسی!اگر اینجا به این چیزها فکر نمی‌کردم پس کجا باید فکر می‌کردم؟فکر کردم که همصحبتی با این عارف بزرگ چطور بوده؟کاراکتر این آدم چه شکلی بوده؟خب!حرفهای مکتوب خواندن از کسی یک چیز است،با خود آن آدم مستقیم حرف زدن یک چیز دیگر!همین طور اطراف مزار #مرحوم_قاضی بین قبور در حال گشت زدن بودم و دیگر رسیده بودم کنار جاده‌ای که #وادی_السلام را به دو قسمت تقسیم می‌کند.یهو صدای جوانی مرا از افکارم بیرون کشید:#سلام حاج آقا یه عرضی داشتم!

نگاهش کردم.جوانی تنومند و درشت هیکل.گفتم:سلام!بفرما!

آمد جلو:حاج آقا آدم خوبه وقتی وارد یه کاری میشه اونو کامل انجام بده!

-بله!خب؟

 

لبخندی زد و گفت:حاجی اون عباتو که بقچه کردی زیر بغلت خو بنداز روی دوشت دیگه!خوشگل می‌شی به خدا! من گاهی(شاید هم اغلب!) عبایم را تا می کنم و زیر بغلم می‌گیرم.مثلا روزهای بارانی یا خاکی،برای کثیف نشدن عبا این کار را می کنم.همانجا هم برای این که عبایم به قبرها گیر نکند و خاکی نشود آن را تا کرده بودم و زیر بغلم گرفته بودم.اما وقتی آن #جوان این حرف را با آن لحن تو‌دل‌برو گفت،بلافاصله گفتم:چشم! و عبا را روی دوشم انداختم.خودش هم با دست خودش آن را روی شانه‌ام مرتب کرد و دیده‌بوسی کرد و رفت(آن موقع هنوز #کرونا نبود!)

کمتر از دو سال بعد هنوز #اربعین نرسیده،در #تهران،بنر یک شهید مدافع حرم توجهم را جلب کرد که چهره آشنایی داشت.او همان جوان خوشروی آن روز در #وادی_السلام نجف بود.عارف بزرگ و سالک‌الی‌الله،#شهید_هادی_ذوالفقاری!پرس و جو کنان فهمیدم مزارش در همان #وادی_السلام است!عجب!کجا؟نزدیک مزار #مرحوم_قاضی!عجب در عجب!#اربعین که شد رفتم #نجف و در وادی السلام!دیدم عجب در عجب در عجب!مزارش حدودا همانجایی است که این #شهید مرا از افکارم بیرون کشید و با من #سخن گفت!یک ماکت فلزی تمام قد هم از او در لباس نظامی آنجا بود یک لحظه حس کردم خودش است که آنجا ایستاده!شما اگر فضای قبرستان #وادی_السلام را درک کنید می‌فهمید چه حالت‌های عجیبی دارد! اما خب! ماکت بود نه خود #شهید!البته الان اگر به #بهشت_زهرا(در منتهی الیه جنوبی میدون کَشتی!)بروی،می‌بینی که عین همان ماکت البته نشسته‌اش آنجاست!

در جوار مزار #شهید_ابراهیم_هادی که هادی ذوالفقاری(آن طور که دوستانش به من گفتند)،بسیار دوستش داشت و عکس او را جلوی موتورسیکلتش نصب کرده بود!بله!کنار مزار #شهید ابراهیم هادی،یک شهید گمنام دفن است که آنجا را به خاطر دل #مادر شهید ذوالفقاری ماکتش را گذاشته‌اند که پیرزن برود آنجا بالای سر شهید گمنام وبرای پسرش فاتحه‌ای بخواند.تا وادی السلام #نجف که نمی‌تواند هر #جمعه برود. این روزها هم که در این #تهرون خراب شده،دنبال پیگیری کارهای اداری،پله‌های این سازمان‌های عریض الطویل را هن و هن کنان بالا و پایین می‌روم،عادتا عبایم را زیر بغل می‌گیرم اما یهو که یاد آن حرف #شهید_هادی_ذوالفقاری که با آن لب خندان و چهره پر جذبه‌اش به من زد می‌افتم،ته دلم ناخودآگاه چَشمی می‌گویم و عبا را روی دوشم می‌اندازم.دیداری کوتاه بود مثل گذر نسیم.او شاید پیکی بود برای جواب آن سوالم که دیدار رو در رو با یک عارف الهی چگونه است.خب!نصیب ما هم این شد که کنار #مادر شهید بنشینیم و تماشا کنیم نگاه خیره او را به قبر #شهید گمنامی که قرار است قبر پسرش در #وادی_السلام #نجف را برای این مادر تداعی کند!

در تیرگی فلسفه غربت دنیایی

دینم تو شدی که از تبار آشناهایی

مسعودنوروزی(#م_ن_راهی)

#شعر #شعر_معاصر #ادبیات

پشت پرده تاریخ تولدهای رند - مسعودنوروزی،ارتباط‌شناس توضیح می‌دهد

لینک این یادداشت در اینستاگرام: https://www.instagram.com/p/CILSPZ_BTNN/

 مسعودنوروزی,ارتباط‌شناس:قبل از هر چیز بگویم که تاریخ رند۹۹/۹/۹مال۱۳۰۰پیش است!کسانی که ۱۳۰۰ سال پیش در آن روز به دنیا آمدند تاریخ تولدشان #رند بود.آن موقع هم که #تاریخ_تولد_رند اصلا مُد نبود!به تقویم نگاه کنید:امروز۱۳۹۹/۹/۹است.آن۱۳اولش رندی را خراب کرده!
خب!این ماجرای تاکید روی رند بودن تاریخ تولد فرزند در چارچوب وسواس جای می‌گیرد!
وسواس در هر چیز،نشانه فقر است.فقر رابطه!فقر توجه!حتی فقر مالی!یعنی من کیس‌هایی داشته‌ام که در یک بازه زمانی از عمرشان،در فقر مالی شدیدی به سر می‌بردند و وسواس تمیزی تنها شاخصه‌ای بود که آنها را نسبت به نداشته هایشان در قیاس با دیگران که وضع مالی برتری نسبت به آنها داشتند آرام می‌کرد.که مثلا فلانی هرچند پولدارتر از ماست اما به خانه اش که می‌روی روی کمدش یک وجب خاک نشسته اما من هرچند از لحاظ مالی پایین ترم ولی از او تمیزترم!
فقر رابطه از فقر مالی خطرناکتر است و وسواسی عمیقتر به بار می‌آورد.
نمونه اش همین هجوم مادران لاکچری باز برای تولد زودرس فرزندشان در تاریخ رند است که هم زایشگاه‌ها و هم ثبت احوال را با چالش مواجه کرده!به طوری که ظاهرا ثبت احوال در یک مساعدت بی سابقه اعلام کرده کسانی که تاریخ تولدهای چند روز قبل و بعد تاریخ به اصطلاح رند۹۹/۹/۹ را در همان نهم آذر ثبت می کند!
ریشه این وسواس چیست؟ چرا فقر رابطه وسواس تولید می‌کند؟
#وسواس درباره اعداد رند،نوعی واکنش #مغز نسبت به هراس #فراموشی و نسیان است.همه می‌دانیم که اعداد رند در خاطر #انسان ماندنی‌تر است.لذا افرادی که نسبت به #رند بودن اعداد مربوط به خود(مثل شماره تماس یا همین تاریخ تولد فرزند)وسواس دارند،دچار #هراس فراموشی‌اند!

اما هراس #فراموشی در چه کسانی‌ست؟آنها که در #روابط_اجتماعی خود #موفقیت خاصی نمی‌بینند که بین بقیه شاخصشان کند.پس اگر فرزندشان در۹۹/۹/۹به دنیا بیاید،این را موفقیتی می‌دانند که به سبب رند بودن این عدد،در خاطر همگان می‌ماند که فرزند فلانی تاریخ تولدش رند بوده!
اینگونه افراد در ابتدا باید به جای تمرکز روی شخصی سازی اعداد رند،به تمرکز روی رابطه های واقعی خود در #جامعه و اطرافیان بیندیشند و روابط ارزشمند خود را پیدا و آنها را تقویت کنند.
مراجعه به یک مشاور کار بلد نیز می‌تواند اندک اندک این افراد را به سبک زندگی طبیعی سوق بدهد چون بهای این نوع وسواس،تولد یک نوزاد ناقص الخلقه نیز بوده!به همین خطرناکی!
مسعودنوروزی,ارتباط‌شناس

#مسعودنوروزی #ارتباط_شناس #مشاور #مسعود_نوروزی #م_ن_راهی #میم_نون_راهی #دلار #طلا #ثروت #تولد #نوزاد #زندگی #مشاوره #خوشبختی #جالب #فان