لینک و فیلم مربوط به این نوشته در توییتر: https://twitter.com/MassoudNorouzi/status/1335002256656244736
#رشتو #خاطرات_راهی #شهید_ذوالفقاری
مسعودنوروزی,ارتباطشناس:بعد از زیارت مزار عارف بزرگ آقای #آیت_الله_قاضی،در اطراف مزار ایشان در #وادی_السلام #نجف قدم میزدم و تفکر میکردم.از وطن و آدمهایش دل کنده بودم و #راهی سفر #اربعین شده بودم برای #خودشناسی!اگر اینجا به این چیزها فکر نمیکردم پس کجا باید فکر میکردم؟فکر کردم که همصحبتی با این عارف بزرگ چطور بوده؟کاراکتر این آدم چه شکلی بوده؟خب!حرفهای مکتوب خواندن از کسی یک چیز است،با خود آن آدم مستقیم حرف زدن یک چیز دیگر!همین طور اطراف مزار #مرحوم_قاضی بین قبور در حال گشت زدن بودم و دیگر رسیده بودم کنار جادهای که #وادی_السلام را به دو قسمت تقسیم میکند.یهو صدای جوانی مرا از افکارم بیرون کشید:#سلام حاج آقا یه عرضی داشتم!
نگاهش کردم.جوانی تنومند و درشت هیکل.گفتم:سلام!بفرما!
آمد جلو:حاج آقا آدم خوبه وقتی وارد یه کاری میشه اونو کامل انجام بده!
-بله!خب؟
لبخندی زد و گفت:حاجی اون عباتو که بقچه کردی زیر بغلت خو بنداز روی دوشت دیگه!خوشگل میشی به خدا! من گاهی(شاید هم اغلب!) عبایم را تا می کنم و زیر بغلم میگیرم.مثلا روزهای بارانی یا خاکی،برای کثیف نشدن عبا این کار را می کنم.همانجا هم برای این که عبایم به قبرها گیر نکند و خاکی نشود آن را تا کرده بودم و زیر بغلم گرفته بودم.اما وقتی آن #جوان این حرف را با آن لحن تودلبرو گفت،بلافاصله گفتم:چشم! و عبا را روی دوشم انداختم.خودش هم با دست خودش آن را روی شانهام مرتب کرد و دیدهبوسی کرد و رفت(آن موقع هنوز #کرونا نبود!)
کمتر از دو سال بعد هنوز #اربعین نرسیده،در #تهران،بنر یک شهید مدافع حرم توجهم را جلب کرد که چهره آشنایی داشت.او همان جوان خوشروی آن روز در #وادی_السلام نجف بود.عارف بزرگ و سالکالیالله،#شهید_هادی_ذوالفقاری!پرس و جو کنان فهمیدم مزارش در همان #وادی_السلام است!عجب!کجا؟نزدیک مزار #مرحوم_قاضی!عجب در عجب!#اربعین که شد رفتم #نجف و در وادی السلام!دیدم عجب در عجب در عجب!مزارش حدودا همانجایی است که این #شهید مرا از افکارم بیرون کشید و با من #سخن گفت!یک ماکت فلزی تمام قد هم از او در لباس نظامی آنجا بود یک لحظه حس کردم خودش است که آنجا ایستاده!شما اگر فضای قبرستان #وادی_السلام را درک کنید میفهمید چه حالتهای عجیبی دارد! اما خب! ماکت بود نه خود #شهید!البته الان اگر به #بهشت_زهرا(در منتهی الیه جنوبی میدون کَشتی!)بروی،میبینی که عین همان ماکت البته نشستهاش آنجاست!
در جوار مزار #شهید_ابراهیم_هادی که هادی ذوالفقاری(آن طور که دوستانش به من گفتند)،بسیار دوستش داشت و عکس او را جلوی موتورسیکلتش نصب کرده بود!بله!کنار مزار #شهید ابراهیم هادی،یک شهید گمنام دفن است که آنجا را به خاطر دل #مادر شهید ذوالفقاری ماکتش را گذاشتهاند که پیرزن برود آنجا بالای سر شهید گمنام وبرای پسرش فاتحهای بخواند.تا وادی السلام #نجف که نمیتواند هر #جمعه برود. این روزها هم که در این #تهرون خراب شده،دنبال پیگیری کارهای اداری،پلههای این سازمانهای عریض الطویل را هن و هن کنان بالا و پایین میروم،عادتا عبایم را زیر بغل میگیرم اما یهو که یاد آن حرف #شهید_هادی_ذوالفقاری که با آن لب خندان و چهره پر جذبهاش به من زد میافتم،ته دلم ناخودآگاه چَشمی میگویم و عبا را روی دوشم میاندازم.دیداری کوتاه بود مثل گذر نسیم.او شاید پیکی بود برای جواب آن سوالم که دیدار رو در رو با یک عارف الهی چگونه است.خب!نصیب ما هم این شد که کنار #مادر شهید بنشینیم و تماشا کنیم نگاه خیره او را به قبر #شهید گمنامی که قرار است قبر پسرش در #وادی_السلام #نجف را برای این مادر تداعی کند!
در تیرگی فلسفه غربت دنیایی
دینم تو شدی که از تبار آشناهایی
مسعودنوروزی(#م_ن_راهی)
#شعر #شعر_معاصر #ادبیات