حکایت خورشید

خورشید بیقراری تابیده روزگاری

تاب و تبی نداری دور از کنار یاری

خورشید را بگویید در بند عشق سوزد

تا بندگی نداری تابندگی نداری

 

م.ن.راهی

هنر اولت این است که آدم باشی / که شریک همه از شادی و ماتم باشی (م.ن.راهی)

آقای دعایی - خاطرات مسعود نوروزی(ارتباط شناس) از سید محمود دعایی(چریک رسانه‌ای انقلاب)

در جلسات مختلفی ایشان این شعر را میخواند که:

آن شیران شرزه که با شب نزیستند   رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

که من به ایشان هر بار تذکر میدادم که وزن شعر این طور که شما میخوانید به هم ریخته است و شکل صحیح این شعر این است که:

آن شیرهای شرزه که با شب نزیستند

هر بار هم ایشان میخندید و گفتند: معنیش که یکیه

ظاهر این جواب شاید طنز آمیز به نظر بیاید اما حاکی از حقیقتی در روحیه و رفتار ایشان بود:او در نگاهش دنبال معانی یکسان از انسانها بود حالا اگر در ظاهر و شیوه سخن و کلمات تفاوت هم داشتند،مهم نیست.مهم یافتن نقاط مشترک و معناهای یکسان است نه تفاوت وزن و جایگاه‌های اجتماعی  و سیاسی و همین روحیه بود که او را قادر میساخت با همه افراد و طیفها بسازد و ابایی نداشته باشد

-

تعریف میکرد که وقتی موسسه اطلاعات را تحویل گرفته بود در یک سخنرانی صمیمانه به همه کارکنان موسسه اطلاعات اطمینان داده بود که به گرایش سیاسی آنها کاری ندارد و قصد اصلی فقط اداره موسسه است و از تخصص افراد استفاده میکند و خیالشان راحت باشد و کسی قرار نیست اخراج شود

اما بعد انجمن اسلامی یا شورای اسلامی موسسه (این شک میان انجمن یا شورا از من است) چون اعضایش از خود موسسه بودند با توجه به شناختی که از تک تک اعضای دیگر موسسه داشتند تصمیم به اخراج تعدادی از آنها گرفتند و آقای دعایی با وجودیکه آن حرفها را زده بود،چون حرف شورا در میان بود و شورا هم منتخب یک اکثریتی در موسسه بودند،آقای دعایی از آن حرفش عقب نشینی کرد و به آن شورا میدان داد!

عشق است که...

عشق است که باعث خطر میگردد

آدم پی عشق در به در میگردد

 

عشق است اگر جرم من ای یار بدان!

مجرم به محل جرم بر میگردد

 

از عشق تو بوده خلق انسانی ما

چچشمان من از اشک تو تر میگردد

 

من اهل سفر نبودم از خانه خویش

عاشق شدنم عزم سفر میگردد

 

م.ن.راهی

هر گونه خودت صلاح دانی.... ماییم و گناه مهربانی (م.ن.راهی)

حرف نمی زنی و...

حرف نمیزنی و این بخش مهم درد ماست

نگو که عاشقی همین سکوت شام سرد ماست

بیا بیا که سنگر مرا گلوله میزند 

طعنه دیگران! بیا کنارم! این نبرد ماست

م.ن.راهی

آدما چه فراموشکارن(م.ن.راهی)

آدما چه فراموشکارن

گل فراموشی میکارن

آدما خوابن تموم عمر

ادا بیداری در میارن

 

نی نی جون بخواب فردا پاشی

چرا حرص داری بیدار باشی؟

دنیا همه چشا خواب شده

جادو و فریب و نقاشی

 

یه روز میاد همه بیدارن

سر از خاکاشون بر میدارن

رسوا میشن اون آدم بدا

از خوبا همه خبر دارن

 

م.ن.راهی

این لالایی ای است که برای دخترکم سروده ام و برایش میخوانم

سید محمود دعایی هم رفت / مسعود نوروزی، ارتباط شناس

هفتم تیر هزار و چهارصد آخرین باری بود که سید محمود دعایی رو دیدم
رفته بودم مسجد نور توی میدون جهاد مراسم حزب ملل اسلامی که برای سالگرد هفت تیر و یادبود شهید بهشتی برگزار کرده بودن
بابا شما که میدونید ما توی این حزب بازیا نیستیم.من ارتباط شناسم.هر جا که بویی از سرنخ‌های پژوهشی باشه من پایه‌م که برم.رفتیم و توی مراسم پسر #شهید_بهشتی حرف زد ... یه سری حرفای روتین 
بعد دیدم به به! #سید_محمود_دعایی هم اومد
من عین گربه ای که گوشت دیده باشه رفتم سراغش که آقا بلاخره چی شد؟
چیو چی شد؟
در نگاه من سید #محمود_دعایی یکی از شاهدان عینی و سرنخ‌های مهم ماجراهای #مصطفی_خمینی و #موسی_صدر  و خیلی ماجراهای دیگر تاریخ انقلاب بود

قبلا درباره #صادق_قطب_زاده و #بنی_صدر،سرنخهای خوبی از لابه لای حرفاش بیرون کشیده بودم اما دیگه دهنش قرص شده بود و با رندی ردم میکرد! من هم که پررو

از سالن ترحیم مسجد که درش داخل کوچه کناری مسجد بود،تا سر کوچه،دم میدون دنبالش اومدم که راضیش کنم یه دور دیگه قرار بذاریم و این بار نه عمیق که سطحی گپ بزنیم و حتی راضی بودم بدون ضبط صدا فقط با هم گفت و شنود کنیم اما اون هم هی تعارفات شابدوالعظیمی میکرد و در نهایت دستش را محکم گذاشت روی بازویم و فشار داد و این حرکت یعنی دیگه بمون همین جا و دنبالم نیا! بذار برم بچه!
و البته بعد از این که بازویم را فشار داد گفت:هنوز که لاغری!
گفتم:جان؟
گفت:حالا بذار یکم این وضع بگذره!بهت خبر میدم
گفتم کدوم وضع؟لاغری بنده؟
گفت:نه!این وضع کرونا و اینا
این یعنی دیگه دستت رو خوندم نوروزی!برو!
در حالی که توی ذهنم درگیر بودم که چاقی و لاغری من چه ربطی به بحث داشت، خداحافظی کردم رفتم سمت کیوسک روزنامه‌ای که همون بغل بود و اون هم رفت.قدم زنان از وسط میدون جهاد و خیابون رد شد و رفت سمت بالا و توی پیچ خیابون اون ور میدون گم شد و من زیر چشمی تعقیبش کردم که نکنه الان یهو یه ماشینی بهش بزنه! بهش به چشم یه گنجینه شیشه‌ای از خاطرات و اسرار تاریخ معاصر نگاه میکردم
اینی که خواندید شرح آخرین دیدار بود! خب!دیگه واقعا از دستم رفت!خدایش بیامرزد 
از شرح اولین دیدارم با او نگفتم که توی اوج شلوغیای سال88،آقای جلال رفیع دقیقا در همون شماره ای که صفحه اول اطلاعات به تظاهرات بزرگ طرفداران موسوی در26خرداد اختصاص داشت،یک مقاله به اسم معجزه روشنایی نوشته بود که لحن غیر جالبی درباره مسائل تاریخ شیعه داشت و من ناراحت و عصبانی در فضای مجازی با تیم دوستانم شروع کردیم به واکنش دادن و حضوری هم رفتیم به روزنامه اطلاعات و من یک جوابیه برای آن مقاله آماده کرده بودم
سیدمحموددعایی کمی درباره آقای رفیع و سوابقش توضیح داد و گفت:وضع مملکت اینجوریه!شما چرا افتادید به جون جلال رفیع؟بعد کمی درباره وضع شیعه در منطقه توضیح داد و همانجا جرقه اینکه در سالهای بعد،  در دوره بیداری اسلامی(بهار عربی)در فضای مجازی بیفتیم روی دور فعالیت علیه حسنی مبارک دیکتاتور مصر و حکمرانهای بحرین و سعودی ، خورد
آدم درویش مسلکی بود!درویش که میگم نه به معنی فرقه درویشی،درویش توی زبون من یعنی خاکی و بی ریا بودن
باورتون میشه از #مترو و اتوبوس استفاده میکرد برای رفت و آمدهاش؟
یه بار که بهش گفتم دارم اشیای مربوط به #تاریخ معاصر رو مثل این سمسارها جمع میکنم که باهاش بعدا یه #موزه ارتباط شناسی تاسیس کنم،یهو یه سجاده نماز از کشو در آورد و گفت اینم بذار توی موزه‌ت!
گفتم این چیه؟
گفت سجاده نمازیه که امام(آیت الله #خمینی) روش نماز خونده!
یهو قلبم وایساد!چرا چنین چیزی که این قدر مهم بود را داشت به من میداد؟ ازش پرسیدم.به سادگی گفت:مگه نگفتی میخوای موزه تاسیس کنی؟
کدوم موزه؟نه به داره نه به باره! فقط حرفشو زدم! موزه ای رویایی که چندین ساله اشیای مربوط به اونو از ترس این که زنم نبینه و بهم نگه:« بازم از این چیزا آوردی خونه؟» یواشکی میارم و توی خونه جابجا میکنم! نه که زنم از کارام بدش بیاد،جا نیست!جامون کمه!
بعد سید محمود دعایی به سادگی به من بذل و بخشش میکنه
چرا از شیء به این عزیزی گذشت؟او انسانی سختی کشیده بود.از کودکی مادرش با کارگری او را بزرگ کرد و این بچه یتیم و مادرش آنگونه وابسته هم بودند که در نجف،وقتی به عنوان #چریک_رسانه‌ای سکونت داشت،مادرش را هم با خود از #ایران آورده بود آنجا
مادرش همان نجف از دار دنیا رفت و سید محمود دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت و داوطلب ماموریتهای خطرناک میشد
اما خدا خواست بماند و بعد پیروزی انقلاب سفیر ایران در عراق بود تا شروع جنگ
بعدش هم که در ایران مسئولیتهای مختلف داشت
وقتی از او درباره موضعش درباره جنگ سوریه پرسیدم،مرا حواله به روزنامه اطلاعات صفحه بین الملل داد که در آن یک مقاله تحلیلی بدون اسم بود و آنجا بود که فهمیدم این مقاله های تحلیلی بی‌نام روزنامه اطلاعات دستپخت اوست!
اخلاق او این بود که برای کنار رفته ها و کنار نشسته‌ها میدان داری کند!در دوره انزوای #خاتمی، همان دوران که چاپ عکس او هم ممنوع بود،واسطه‌گری کرد که رسانه السفیر لبنان با خاتمی مصاحبه کند و عکس و تیتر و تفصیلات آن مصاحبه را هم در روزنامه کار کرد که من آن زمان این را ساختارشکنی دیدم اما بعدها به این نتیجه رسیدم که برای پیاده نشدن بعضی از قطار انقلاب،این کارها را میکند
همان طور که برای حسن خمینی هم به عنوان «یادگار گرامی امام» جایگاه خاصی در صفحه اول روزنامه اطلاعات قائل بود و هر چند وقت یک بار مواضع او را با آب و تاب در سطح یکی از مقامات، انعکاس میداد.منتقد این کارش بودم اما حالا میبینم که اگر دعایی این کار را نمیکرد،شاید #حسن_خمینی جوان سر از رسانه های نه چندان جالب در می‌آورد چون به هر حال «پری رو تاب مستوری ندارد».من کی بودم که به این چریک پیر رسانه‌ای انقلاب ایراد بگیرم؟کسی که سابقه رسانه ای اش در بعد انقلاب و مدیرمسئولی اطلاعات منحصر نبود و قبل انقلاب هم از داخل عراق  رادیوی صدای روحانیت مبارز را اداره میکرد که منی که متولد 1365بودم، به آن کارش هم انتقاد داشتم چون آن رادیو زیر نظر استخبارات عراق اجازه کار داشت اما مگر من در شرایط آن روزها بودم که بدانم حقیقت این کار در چه وضعی بود؟
او حتی ترغیب کننده من بود که خودم در اینستا و توییتر اکانت شخصی داشته باشم و این طور نباشد که دیگران درباره من بنویسند و خودم هیچ اکانتی برای ابراز نظر نداشته باشم.بله!همین اکانت که نوشته ام را در آن میخوانید را  با ترغیب او ایجاد کردم
روحش شاد
مسعود نوروزی، ارتباط شناس

شها! به سنگ تو گر شد شکسته سرهامان / شهاب‌سنگ شد و روشنی فردامان! (م.ن.راهی)

آری!

آری! آری!

میدونم دوسم داری

جای حرفای تکراری

بیا بکنیم واسه عشقمون کاری

با دس پس نزن با پا پیش نکش

آخه مگه بیکاری؟

 

م.ن.راهی

تو چنان بریدی از من که نمانده هیچ سازش/چه جفا کنم،همینی،چه وفا و چه نوازش(م.ن.راهی)

تو بیا به حرمت عشق بمان و زندگی کن

که پس از منم جهان هست و فرودش و فرازش

توت های تهران

بهار که می رسد

از آسمان تهران توت میبارد

و لگد بی حواس اهالی شهر

توتها را در پیاده رو زیر میگیرد

حواسشان به در آوردن پول است

تا با آن از فروشگاه زنجیره ای

توت بسته بندی با مهر بهداشت بخرند

و در مسیر برگشت،از گرانی توت غر بزنند

در حالی که باز توتهای باریده از آسمان را زیر میگیرند / م.ن.راهی

رفیق شهیدم - تموم امیدم - پس از رفتن تو - چه ها که ندیدم (م.ن.راهی)

تعلیق

#انسان معلق است در

دنیای پر خطر

#عاشق نبوده‌ای

که ببینی چگونه #عشق

آرَد تو را به در! :)

 

#م_ن_راهی

هلا نهایتش انسان تو طعمه بادی

من از نهایت غم میرسم در این وادی

چگونه است که این مردمند در شادی؟

 

در این فضا همه شادند از غم دگران

چه فایده که بگوییم حرف از آزادی؟

 

نه عبرتی و نه فکری برای آینده

نخواستیم کنیم از گذشتگان یادی

 

چنین که میروی از راه سوی بیراهه

هلا نهایتش انسان تو طعمه بادی

 

اگر ز عشق دچاری به بغض سنگینی

نجات خویش از این تندبادها دادی

 

#م_ن_راهی

بگیر از عشق سراغی

انسان سیگار نیست

که بگیرانی‌اش

که بسوزانی‌اش

که بعد از دو سه پُک

بیندازی دور

به فراموشی گور

 

انسان چراغیست روییدنی

باید روشن داشت

سپس باید کاشت

تا به بار آید چلچراغی

روشنا بخشد نیمه شب کوچه باغی

چرا بروی دور؟

بگیر از عشق سراغی

#م_ن_راهی

مثل تو

اگه همه مثل تو بودن

دنیا گلستون میشد

اگه همه عین تو بودن

خوبی فراوون میشد

 

تو شهری که کورن همه

تو یک نفر میبینی

نذار تو رم کورت کنن

مردم اینچنینی

 

#م_ن_راهی

دلتنگ حرم...

منم...

دلتنگ حرم...

میخوام

من بیش از حدم

قدم قدم قدم قدم

 

خودم...

میدونم بدم

اما

بد باشم هر قدم

تویی

آقای کرم

 

#م_ن_راهی 

به چه تردید

به چه تردید کنم وقتی تو

بهترین مأمَنِ ایمان منی

به کجا تکیه کنم وقتی تو

تکیه گاه همه جان منی...

#م_ن_راهی

شهر غم آلود

شهر غم آلود

مرا سینه پر دود

دل از آتش عشق تو نیاسود

در این دل اگر عشق تو نباشد

چه مرا سود؟

#م_ن_راهی

از غریبی نیست !

از غریبی نیست که سر در پی تو هر وری

آیم و باکی ندارم آبرویم میبری

دوستان و دشمنان بسیار اطراف منند

چشم در چشم تو ام، با تو نبینم دیگری

 

#م_ن_راهی

#زینب_کبری شهید است و نکرده وفات / زنده عشق است او...دشمن مرگ و ممات  #م_ن_راهی

باران نعمت آن قدَر سیلاب تندی داشت / از ناسپاسی شهرِ اخمو ، چتر برمیداشت!  #م_ن_راهی