راستی امروز یک آگهی  دیدم درباره فراخوان حفظ قرآن در سایت samenoon.com .گفتم آدرسشو اینجا به اشتراک بذارم شاید علاقه داشتید برید یا خودتون نه، کسی رو بشناسین که علاقه داشته باشه بره(شرایطش رو بخونید فوق العاده ست.البته خیال نکنید بخور و بخوابه، هر مسیری سختیای خودشو داره.کمر همت رو محکم ببنید و وارد بشید)

#قرآن جهان وسیعیه..اگه واردش بشید و قدرشو بدونید، به همه چیز میرسید

بچه که بودم(نه که حالا بزرگ شدم :)) توی تعطیلات عید #نوروز یه بنده خدایی یه قرآن جیبی که حاوی جزء سی بود بهم عیدی داد.حدود یازده سالم بود و تجربه قرآن جیبی رو نداشتم.اون قرآن همه جا از اون به بعد همرام بود تا حدود یه سال بعدش که چشم یکی از همکلاسیام رو گرفت ( و منم که اهل بخشش و اینا :) دیگه هدیه دادم به اون.

اما طی اون یه سال، تصمیم گرفته بودم که جزء سی رو حفظ کنم
چرا؟
اون روزا(حدودای سال77) قضیه این پسره حافظ قرآن سید محمد حسین طباطبایی که اون زمان حدودا شش سالش بود خیلی رسانه ای شده بود.از تلویزیون که راه به راه شیرین کاریاش رو در مجالسی که در عربستان برگزار شده بود و جواب وهابی ها رو با آیه های قرآن داده بود پخش میکرد تا بقیه شیرین زبونی هایی که یه بچه شیش ساله میتونه داشته باشه.منم خیلی دوسش داشتم(هنوزم دارم.هر کجا هست به سلامت باشه)
#رکورد کم سن ترین حافظ قرآن رو داشت و اون زمان شایعه بود که توی #گینس این عنوان رو به اسم اون ثبت کردن
نمی دونم کیا یادشونه، راه به راه برچسبای عکس اونو و داداشش توی مسجدا و مدرسه ها و فروشگاه های مذهبی بود که فروخته میشد.کتابای موفقیت(شبیه کتابای انگیزشی قورباغه ات را قورت بده)با موضوع چگونگی موفقیت در حفظ قرآن با عکس این پسر روی جلد که عبا روی دوش انداخته بود و با حالتی حکیمانه انگشت اشاره ش رو گرفته بود بالا چاپ میشد

زمانه عجیبی بود.این عیدی دادن قرآن به نوجوونا هم توی این فضا مد شده بود.خب بچه ها هم شوق پیدا کرده بودن برن توی کار حفظ.منم بعد هدیه گرفتن یه قرآن جیبی که همه جا همرام بود، انگیزه پیدا کردم برم توی کار حفظ.

اما نکته جالب این بود که وقتی مثلا میخواستم سوره تکاثر رو حفظ کنم،برام اینجور نبود که بگم الهکم التکاثر...ذهنم همینجوری درگیر این میموند که تکاثر یعنی چی؟ چه ربطی به زیارت کردن قبرها داره این کلمه؟ اصلا چی شد خدا اینجور آیه ای رو با این لحن برای پیغمبرش فرستاد؟

اون زمان هم که #اینترنت عمومی نبود(بجز برای بانکها و ادارات)میرفتم کل کتابخونه ها رو زیر و رو میکردم که ببینم قصه تکاثر چیه دقیقا.یهو میدیدی یه ماه شده و من ته و توی ماجرای تکاثر رو در آوردم و یه ده صفحه ای هم درباره ش نوشتم
خب با این وضع که حافظ قرآن از من در نمی اومد
غافل بودم از این که هر کسی استعداد حفظ کل قرآن رو نداره و بعضیا ذهنشون تفسیریه...
البته اینم بگم که به شکل انفرادی و بدون استاد و جمع خوانی، حفظ قرآن کار سخت تریه و منم یه بچه یازده ساله، به این فوت و فن ها وارد نبودم.اما خوبی اون دست نوشته هام این بود که زنگ انشاء که اغلب معلم موضوع آزاد میداد، یه منبر حرفه ای تفسیری میرفتم و بیسته رو میگرفتم.شاگرد زرنگای رقیب هم(که انشائشون در برابر تحقیقات حاجیتون کمرنگ جلوه میکرد و معلم بهشون 19 میداد ) شاکی میشدن که این نوروزی یه کتاب داره که انشاهاش رو از اون رونویسی میکنه که این حرفشون باعث میشد بعد خوندن انشام، معلم درباره جزییات مطلب ازم بپرسه و متوجه بشه که نه بابا!واقعا خودم نوشتم!
حیف شد که اون نوشته ها از دستم رفت.خیلی دوست داشتم یه بار دیگه اونا رو بخونم.
چطور اون نوشته ها از دست رفت؟
یه همسایه داشتیم که پسرش #سیاسی بود
دستگیر شد و محکومیت گرفت و بعدشم که رفت خارج کشور و یه مدت توی صدای آمریکا بود و البته بعدشم سرش به سنگ خورد و فهمید چه کلاهی سرش رفته و برگشت ایران دوباره! الانم خوش و خرم داره زندگیشو میکنه با زن و بچه ش.
اون زمان که این آقازاده زندونی بود، بابام با خودش فکر کرد که این مسعودم که مثل اون همش روزنامه میخونه و یادداشت مینویسه و از این کارا! نکنه اینم سیاسی بشه!
واسه همین یه روز بی خبر، همه اون #روزنامه ها و یادداشتهام رو ریخت دور!
بله! یکی دیگه داشته چپ میزده، ما که راه راستمونو میرفتیم شدیم بده
خب اینم حکایت امروز.فعلا :)
#مسعود_نوروزی_ارتباط_شناس

لینک همین مطلب در اینستا  https://www.instagram.com/p/Ccuww9loCjM/