راهپیمایی 22 بهمن 98 را این طور باید توصیف کرد که صحنه زورآزمایی مردم مقابل رییس جمهور روحانی بود! به معنای واقعی هر چه رییس جمهور پشت تریبون می گفت مردم با طعنه جوابش را می دادند!

جمعیت این راهپیمایی نسبت به تشییع جنازه سردار سلیمانی در 16 دی به شکل مشهودی کمتر است.دلیلش هم واضح است. برای تشییع جنازه سردار، از شهرهای اطراف و دور هم آمده بودند اما امروز، هر شهری برای خودش راهپیمایی دارد و کسی لزوما برای 22 بهمن و راهپیمایی اش تا تهران نمی آید.

در اواسط صحبت های روحانی، بخشی از بلندگوهای خیابان آزادی که سخنان وی از آن پخش می شد، قطع شد و از جمعیت واکنش: دمشون گرم! را شنیدم! ظاهرا تصور کرده بودند کسی یا کسانی عمدا بلندگوها را قطع کرده اند.البته ظاهرا این طور نبود بلکه دلیل اصلی نقص فنی بود که در هر مراسمی امکان دارد پیش بیاید!

ضمن این که ایستگاه های صلواتی و غرفه هایی که کنار خیابان آزادی، در حال پخش سرود و برنامه های مفرح از نوع عموپورنگی(خاص کودکان) بودند، با شروع سخنرانی رییس جمهور صدای خود را قطع نکردند و همچنان به کار ادامه دادند! جالب این که این غرفه ها و ایستگاه های صلواتی بعضا متعلق به نهادهای دولتی از قبیل ادارات و سازمان ها بودند که در ظاهر باید مراعات رییس جمهور را می کردند! که نکردند.

حتی در یکی از این غرفه ها، شخص معمم جوانی بلندگو در دست داشت، همزمان با سخنرانی رییس جمهور، از جنایات کسانی که به خاطر رابطه با غربی ها، کشور را به ذلت کشیده اند می گفت و به آیات و روایات هم استناد می کرد و هی منتظر بود رییس جمهور یک چیز بگوید تا جواب او را در قالب همان آیه و روایت به رییس جمهور بدهد و خود مردم که یک گوششان به بلندگو بود و یک گوششان به جواب او و پشت هم هی ایول و دمت گرم به آن معمم جوان می گفتند!

جالب تر از آن، با این که فضا به شکل عجیبی در حرف هایی که رد و بدل می شد، تند و ملتهب بود، اما به خاطر حضور زن ها و بچه های کوچک و نیز، فضای خانوادگی که در آن آدم ها همراه عزیزانشان به خیابان آمده بودند، وضع و اوضاع  تلطیف می شد ، چنین جو ملتهبی در غیر از چنین روزی و چنین فضایی، به یک راهپیمایی تند علیه دولت بدل می شد.

و اما بگویم از سخنان رییس جمهور، که در آغاز،تاکید داشت اگر حکومت پهلوی رعایت دموکراسی و امانت آراء را می کرد ما نیازی به انقلاب نداشتیم. پیرمردی که کنار من راه می رفت رو به یکی از بلندگوها که صدای رییس جمهور از آن پخش می شد گفت: ای به ...ت (فحش رکیک)! بعد یهو متوجه من شد و گفت:حاج آقا من پای سخنرانی این آدم همون قبل انقلاب نشستم! تو بگو یک کلمه درباره دموکراسی و صندوق رای اون موقع حرف زده باشه! آخه این ...(فحش رکیک) چرا چرت میگه؟ما به خاطر صندوق رای انقلاب کردیم؟  یعنی فوقش قراره برسیم به دموکراسی این غربی ها؟ فساد و کثافت کاری رژیم شاه چی شد؟ این همه خون دادیم برای حاکم شدن اسلام ، اونو چرا نمی گه؟! یعنی همه چیز خوب بود؟شاه مسلمون بود؟ بهایی ها همه کاره مملکت نبودن؟ فقط درد ما صندوق رای و انتخابات بود؟

فقط سرم را تکان دادم و رد شدم!

رییس جمهور ادامه داد: امام به هر وعده ای که داد وفا کرد! 

صدای جوانی را از پشت سرم شنیدم که در جوابش گفت:حضرت آقا(منظورش رهبرکنونی) وعده نداد! عمل کرد! تو چرا جلز و ولز می کنی؟

رییس جمهور همچنان در باب کیفیت رهبری امام و عوض نشدن حرفش از آغاز نهضت تا پایان عمرش می گفت و جمعیت دور و بر من از حرف های وی این برداشت را می کردند که او دارد به آیت الله خامنه ای طعنه می زند و همانجا جوابش را می دادند.به شکل آشکار شکیبایی مردم نسبت به دولت روحانی و شخص روحانی بسیار پایین آمده است.

شنیدم یکی گفت:بعد "...."کاریت(کلمه رکیک) سر گرونی بنزین رهبر حمایتت کرد بازم برات کم بود بی .....(کلمه رکیک)!

عده ای هم بی توجه به سخنان روحانی دم گرفته بودند که: روحانی برو زینب بیا!

در خبرها آمده بود که زینب سلیمانی هم در کنار رییس جمهور از سخنرانان مراسم امروز است اما من تا آن لحظه صدایی از زینب سلیمانی نشنیدم.ظاهرا دختر سردار سلیمانی سخنرانی نکرده بود و این جمعیت همچنان منتظر سخنان او بودند و از طولانی شدن سخنان روحانی خسته!

در نزدیکی میدان آزادی، دیدم جماعتی دارند از سر و کول هم بالا می روند دقت کردم دیدم میثم مطیعی (مداح) دارد می گذرد و جماعت سلفی بگیر هم دور  و برش!

پیرمردی خرماهای زاهدی اورده بود و در جمعیت پخش می کرد.

در مسیر چایی و عدسی هم در ایستگاه های صلواتی می دادند. هلیکوپتری(از نوع آمریکایی که فکر کنم از همان هلیکوپترهای غنیمتی صحرای طبس باشد) مکرر می رفت و می آمد و گل بر سر جمعیت می ریخت!

جماعت دستفروش هم که دیگر عروسیشان بود.از پرچم و باقلا و جوراب و ساندویچ کالباس( اونم دو تومن!!) و پیکسل، هر چه بخواهی می فروختند.پیرزنی را دیدم بساط کرده و لیف و آدامس موزی می فروشد!خب! بساط خبرنگارها و عکاس ها و فیلمبردارها هم گرم بود! یکی شان که رسما آمده بود و خیلی سمج از من(و فقط من!) عکس می گرفت! هر چی به سر و وضعم نگاه کردم که چه چیز جذاب(یا خنده داری) الان در من هست که این قدر  من را برای او سوژه کرده، چیزی نفهمیدم.بیچاره دید رفتارم  را و متوجه شد که هی دارم خودم را ورانداز می کنم، خندید و گفت:خوشگلی حاجی!

و دست از سر من برداشت و رفت!

بعضی کاندیداها هم که رسما از همین 22 بهمن تبلیغات را شروع کرده بودند! در حالی که زمان قانونی تبلیغات از 24 بهمن شروع می شود! خودم تراکت حسن مصباحی مقدم را دیدم که در بین جمعیت توزیع می کردند! البته معلوم است که خود حاج آقا حتما خبر ندارد.

نزدیک اذان ظهر رسیدم به میدان آزادی...

شدت باد سوزناکی که زیر برج آزادی تنوره می کرد، آدمیزاد را از جا می کند.اذان زد و جمعیت، تکه تکه و جدا از هم ، هر کدام یک گوشه نمازی بر پا کردند، همیشه به این فکر می کنم که بعد 41 سال از انقلابی که اسلامی هم هست، چرا در مراسم راهپیمایی سالروز پیروزی اش که همیشه هم به اذان ظهر می خورد، تمهیدی برای برگزاری یک نماز جماعت سراسری نمی اندیشند؟ مثل نماز ظهر عاشورا که متداول شده این سال ها!

 نماز ظهر و عصر را همانجا در میدان آزادی خواندم.یک خانواده موکتی آورده بودند.با تعدادی مهر! آمدم سمتشان خوشحال شدند که خدا آخوند هم برایشان فرستاد! نمی دانستند من هم خوشحالم که خدا موکت و مهر نماز را در در همان میدان آزادی فرستاده برایم! از خدا خواسته رفتم سمتشان و جلو ایستادم و نماز جماعت را با هم شروع کردیم!

شدت باد، گوشه موکت را جمع می کرد و مهر نماز را این طرف و آن طرف پرت می کرد، یهو مردی از آن خانواده کفش خودش را برداشت و گوشه موکت گذاشت که باد بلندش نکند، کفشش را که دیدم بغضم گرفت! یک کفش پاره پوره و هزار وصله! خدایا! این مردم با این وضع هنوز پای ثابت این انقلاب هستند! لعنت خدا به آنهایی که به اعتماد این چنین مردمی خیانت می کنند... اشک از گوشه چشمم جوشید! یک آن نتوانستم ذکر نماز را بگویم.اما بغضم را قورت دادم و نماز را ادامه دادم و تمام شد.بعد نماز که با هم دست می دادیم، یکیشان گفت:حاج آقا گریه می کنی؟

گفتم:نه! سوز سرماست! اشک آدم در می آید!

چنان با صمیمیت دستم را فشرد انگار قطعه ای از گرمای روحش را می خواست به من منتقل کند!

مسعود نوروزی راهی - ارتباط شناس