تا جنازه بلقیس و از بین خرابه های انفجار بیروت پیدا کنند حدود ۱۰ روزی طول کشید البته جنازه که دیگه نبود پاره پاره بود همون تشبیه خود نزار قبانی درسته که نوشت پروانه ای که در پیله شده بود

برید حال کنید حسودا
برید حال کنید عقده ای ها
زنم به تیر حسادتتون از پا افتاد و شهید شد!
خب حالا میتونید
سر خاک این شهید شربت خیرات کنید
و یه لیوان هم بدید به من که حس و حالی برام نمونده

خداوکیلی جز ماها
هیچ مردمی
اینجوری ضدحال هستند؟

«سایه»
خوشگل تر از هر زنی که از تمدن بابل اومده
«سایه»
سر تر از هر نخلی که از خاک عراق عمل اومده

راه که میرفت
طاووس جلوش کم میآورد
آهو اداشو در میآورد

«سایه»جونم!
دردت به جونم!
دردت به احساسم، حتی در حد خوردن نوک انگشت بهش!

مگه بدون موهای بلندت
دیگه خوشه های گندم روی بلند شدن دارند؟

کویر هم بودی باز سرسبز میشدی
گدا هم بودی هم سطح پولدارا بودی
پات به رودخونه کم آب هم میرسید فوران قطراتشو عین جواهر به پات میریخت

معلومه که حسودا کشتنت «سایه» جان!

آخه کدوم قومی
اینجوری صدای ناموسشو خفه میکنه؟

آی اونایی که شعار غیرت و تعصب دادید!
کله گنده هاتون کدوم گوری اند؟

هه!اینا که خودشونم دشمن هم اند

اینایی که اگه زندگیشون قبیله ای باشه آدمخوار میشن و همو قورت میدن
اگه روباه توی یه دشت وسیع باشن باز چشم دیدن همو ندارن و همدیگه رو میدرن
اگه عنکبوت ضعیف روی یه وجب تار لرزون باشن بازم به هم رحم نمیکنند

به چشمات قسم
همون چشمایی که بر خلاف این قوم تنگ نظر، میلیونها ستاره توشون جا میشه
ای ماه شب تارم!
برات چیزای عجیب غریب زیاد دارم که از این قوم بگم

سوال اینه که پس کل قهرمان بازیای غیرتی این قوم الکی بود؟

یا تاریخ بهمون چرت گفت؟

«سایه»جان!
ولم نکن!
نباشی، خورشید دیگه حال نداره مرز حقیقت و دروغ رو روشن کنه
اون وقت اگه سلیمان از من که هدهدم
سوال و جواب کنه
من اشتباهی جواب میدم
قیافه دزد و پلیس رو قاطی میکنم
قیافه ملکه سبا(بلقیس یعنی سایه) رو با یه ارباب زمیندار پست و حریص اشتباه میگیرم


 این تاریکی باعث میشه حقیقت اصلی رو به شکل  یه ماجرای مسخره ببینم و تعریف میکنم
 بابا ما هم یکی مثل همه بقیه هستیم و چشمامون فراطبیعی که نیست! ماجرای بلقیس ملکه سبا که دیگه اعماق تاریخه!

آخه چطور آدم توی این تاریکی میتونه گلستون و زباله دون رو از هم تشخیص بده؟
«سایه»جان!
ای شهید بدون نور تو چطوری میشه شاهد حقیقت باشم؟
ای اوج احساس، بی تو چطور درک کنم؟
ای پاک بی تو چطور آلوده اشتباه نشم؟
ای خالص بی تو چطور حقیقت رو قاطی خطای دید نکنم؟

من و بچه هات،مردم یمنیم که ملکه شون بلقیس(هم معنی سایه)رو صدا میزنند
پس جواب یمنت رو بده
آی ملکه ملکه ها

آی زن! تو یک تنه برابر با عُرضه همه مردای تمدن سومری بودی

آی تویی که اگه 
جغرافیای طبیعی باشی به شیرینی آواز گنجشکی برام
جغرافیای باستانی باشی، یه تندیس گرون قیمتی
جغرافیای مذهبی باشی،اون اشکی هستی که از گونه زن مسیح چکیده

به نظرت بهت بد کردم تو رو از زادگاهت سرقت کردم به اینجا؟
به این شهری که هر روز یکی از ما رو میکشه
به این شهری که هر روز دنبال یه جنازه ست
اینجا مردن به آسونی سر کشیدن یه فنجون قهوه ست
به آسونی چرخوندن کلید در اتاقمون
به نزدیکی گلهای گلدونی تراس
به روزمرگی خبرای لای ورقای روزنامه
به سلیسی الفبای صحبتای روزمره

وای ما مردم شهر...«سایه جان»!
با وجود همه این مظاهر تمدن از فنجون تا روزنامه
انگار یه بار دیگه افتادیم به عصر جاهلیت
وای! ما افتادیم به وحشیگری!
به زبون نفهمی
به کوفت و زهرمار
به پستی
اصن یه بار دیگه افتادیم به عوضی بودن

 

چون «نوشتن»و سواد برا ما دیگه فقط در حکم یه جور چوب خط کشیدنه
هر چوب خط نماد پروانه ای هست که توی پیله خفه شده

و اون حادثه از راه رسید...انفجار بیروت!
اونجا میپرسیدم:عشقم رو،سایه رو میشناسید؟
و «سایه» مهمترین چوب خط توی لیست کشته شده ها بود
یه پروانه له شده توی پیله ابریشمش،زیر سنگینی سنگ مرمر
که خون مثل بنفشه توی چشماش لخته شده بود
چشمایی که باز بود

سایه جان!

آی تویی که وقتی به خرابه های انفجار رسیدم عطرت توی مشامم پیچید

آی تویی که وسط آواری از دود دفن شده بودی، انگار قبرت وسط ابرا باشه

کشتنت، توی انفجار بیروت، انگار که یه آهو رو بکشن(لابد که ازش نافه و عطر استخراج کنن!)

این قوم بعد اینکه حرف زدن عین بچه آدم از یادشون رفت، کشتنت!

سایه جان!

اینا که میگم مصیبت خونی نیستا!

دارم به این قوم تیکه و طعنه میندازم

که توی خرابه های انفجار دنبالتن

هی دنبالتن

آی دنبالتن و پیدات نمیکنن چون عطر تو رو نمیفهمن

و این خونه کوچیک شعورش از اونا بیشتره

 کدبانوی خودشو از عطر خوبش سراغ میگیره

پست فطرتا!

خبرا رو مرور میکنم

یه روده راست توی شیکم این خبرای پیچیده نیس

چیزی ازشون دستگیرم نمیشه

همه اعضا و جوارحم تا مغز استخون تیر میکشه

بچه هامون هنوز خبر ندارن چی شده

اصلا منم خبر ندارم...چمه هی دارم بیخودی آه و ناله میکنم؟

از کجا معلوم که چند دقیقه دیگه در خونه رو نزنی؟

نیای و رخت زمستونی عزامونو در نیاری؟

از کجا معلوم خندان از راه نرسی؟

همچین خوش و خرم

مثل شکوفه های تازه نفس باغ

 

سایه جان

او گلدونای سرسبزی که کاشتی و به دیوار آویزون کردی

تا وقتی اونجان،با شبنم هاشون زار میزنن برات

صورتت همش جلو چشامه

چه وقتی توی آینه چشم بچه هامون نگاه میکنم و چه وقتی پلکهام رو میبندم

سیگاری که گیروندی هم هنوز روشنه و دودش نرفته

خودت کجا رفتی؟

 

 

 

 

 

 

 
 

ادامه دارد